وبلاگ همه چیز

مشخصات بلاگ
آخرین مطالب

می‌­نگارم تو را بر بوم ذهنم

رویایی می­‌سازم از رنگ­‌های اصیل وجودت

یاقوت­‌هایی سبز چشمانت می­‌شوند

مانند دریاچه‌­هایی افسونگر بر روی ماه

 

داستان می‌­کنم زیبایی چشمانت را

و دعوت می‌­کنم واژه‌­های بی­‌مفهوم را

ساکن در کتاب­‌هایی که پُرند از نام عشق

تا بیاندیشند در بی­‌هویتی معنایشان

تا زنده شوند در سایه‌­ی نام مقدست

 

در چشمانت بهشت را همچو دریایی می‌­بینم

آنها را که می­‌بندی می‌­چشم تشنگی جهنم را

رقص امواج را که می­‌بینم در زیر مهتاب چهره‌­ات

می‌­دانم دیگر که نوبت باز شدن چشمانت است

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۰۰ ، ۰۹:۰۲
سوران زوراسنا

زیباترین سلام به زندگی

که در پس ویرانی جان و دل

همچو گذشته خروشان جاریست

 

اسکندروار بجوی آب حیوان را

تا دست یابی به ابدیت

ابدیتی سرشار از شور و بهروزی

بدون ساعت و ثانیه

گذشته و حال و آینده

 

در آندم ملائک مقرب را ببین

با ابدیتی طولانی

که چون گذشته حسادت میکنند به تو

نه به خاطر ابدیتت

بلکه به خاطر دردت

 

درد فراقت

فراقت از نور، روشنایی و ابد ازلی

که به تو بخشیده جنبشی روحانی

و رسانده تو را به صدره المنتهی

 

با درد زندگی پویاست

و بیدردی مرگ جانست و دل

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۰۰ ، ۰۹:۵۱
سوران زوراسنا

چه سخت است عاشق بودن

عاشق تنفرها و بیزاری‌های افراد

که در پس کوچه‌های ذهنشان رسیدهاند به بنبست

می‌دانم تنها راه نجات‌شان را

بالا رفتن از دیوارهای بلند دلشان

 

دستها و پاها خونین و زخمی

دیوارهای دل‌شان پر از تکههای شکستهی آینهها

یادگار ناکامیها

ترسها، طردشدگی‌‌ها، و سنگهای رجم پلیدیها

 

در حین صعود می‌شنوم

انفجارهای پی در پی قلب‌شان را

فورانی از گدازههای خشم و انزجار

که تنها خود را میسوزاند و نه دیگری را

 

اکنون رسیدهام

مینگرم به آن سوی دیوار

به قلبشان

 

در قعر زندان جهنمی

در جایگاه اسفل السافلین

خود را میبینم

که با زنجیرهای قضاوت بستهاند دست و پایم را

عذاب میبینم، میمیرم و دوباره زنده میشوم

جرمم روشن کردن آتش عشق بود

در تاریکی مطلق ذهن زنگزده

همچون پرمتئوس عاشق

عاشق انسان، ابدیت و عشق

 

بر فراز دیوار میبینم طنابی طویل

به پایین میاندازمش

میگسلاند زنجیرها را آتنا

و بالا میآید بهمراه من عذاب‌دیده

 

به بالا میرسیم

قلهی کوه المپ

و فرو میکند شمشیر المپوس را

در دل پدرش، زئوس

خدای نفرت، پلیدی، و بدبینی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۰۰ ، ۱۰:۲۸
سوران زوراسنا

منیتها خواهند شکست به پای تو

آرزوها با دعای تو مییابند خدا را

در تقابلی پیروزمندانه با اهریمن

روز را آفریننده تویی با خندهات

مهربانی وام‌دار حضور روشنت

 

خضر سرزمین‌های مردهای

یارای مهربانیت را فقط خدا دارد

لحظات را پیچاندهای در طومار وجودت

یاقوت‌کنندهی سنگهای پست انسانیت

 

در ازلیت لبریز شدهای از مهر حق

واژگون ساختهای ترس و ناتوانیهایم را

ستایش خدا را نمیشود بی نام تو

تاریک میشود جهان بی نور تو

تشنه میشود روحم در دوری تو

 

دوست داشتنت را دوست دارم

آراستهای درونم را با خورشیدهای عشقت

رایحهی عرش خدا را حامل تویی

ممکنی هستی که عدمت ناممکن

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۰۰ ، ۱۵:۵۱
سوران زوراسنا

به بالا میاندازم سرخ سیبی را

روانه می­‌شود در پی­‌اش نگاهم

نگاهی از جنس دوری و انتظار

 

باز ماندهاند دست‌هایم

ایمان دارند به بازگشتش

 

با هر گذر زمان دور میشود از من

و در این دور شدن 

گاه آشکار است و گاه نهان

رویش را میگویم

که در حین رفتنش نبود رو به من

 

دیدنش را ثبت میکنم

در دفتر قلبم

و آن را گوهرین نشانه میپندارم

نشانهای از سوی خدا

به پاس انتظارهایی که می‌کشیدم در نبودش

 

بالا میرود و بالا

با سرعتی کاهش یافته

که نتیجهایست از فرسایشهای زندگی

 

نمیدانم که وقتی‌میرسد به اوج

رو به من است نگاهش یا نه

میدانم اما این را به خوبی

که شتابی می‌گیرد در راه بازگشتش

شتابی وصف نشدنی

و رویش

که به وقت رسیدن

به سوی من است

با خندهای مهربانانه

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۰۰ ، ۱۰:۲۹
سوران زوراسنا